باورهای نادرست درباره اختلال اوتیسم که بين مردم بسيار شايع است

باورهای نادرست درباره اختلال اوتیسم که بين مردم بسيار شايع است

اختلال اوتیسم (درخودماندگی) به دليل ماهيتی که دارد، همواره در معرض شايعه ‌ها و باورهای نادرست بسياری بوده و هستند. برخی از اين شايعه‌ ها می‌ توانند باعث نااميدی بسياری از والدين کودکان مبتلا به اوتیسم شوند. به همين دليل، بسيار مهم است که شما بتوانيد اين باورهای نادرست را از حقايق علمی تميز دهيد و تحت تأثير آن ‌ها واقع نشويد. در اين مقاله سعی داریم برخی از اين شايعه ‌ها را بررسی کنیم و در کنار آن‌ ها، باورهای درست و علمی را عنوان کنیم.

♣ اختلال اوتیسم بسيار نادر است.

شايد در گذشته چنين بوده؛ ولی در حال حاضر، اوتیسم يکی از شايع‌ ترين اختلالات تحولی است.

♣ اوتیسم، يک اختلال جديد است.

در واقع، اولين مورد اين اختلال، پسر نوجوانی‌ بود که توسط ژان ايتارد در سال ۱۷۹۹ کشف و گزارش شد. پس اوتیسم، چندان هم جديد نيست!

♣ اوتیسم در نتيجه محروميت و استرس های هيجانی و عاطفی بروز پيدا می کند.

اوتیسم، يک ناتوانی تحولی است و عمدتاً از آسيب‌ های زيستی در کارکرد مغز ناشی می‌ شود.

♣ اوتیسم ناشی از شيوه تربيتی مادران سرد و بدون عاطفه است.

همانطور كه در مورد قبل نیز گفتیم، اوتیسم عمدتاً از آسيب‌های زيستی که در مغز وجود دارد نشأت گرفته است و مشکلات عاطفی و هیجانی در بروز آن نقش ندارند.

♣ اوتیسم، با شيوه های غلط فرزندپروری والدين همچون طرد و بی‌تفاوتی مرتبط است.

بروز اوتیسم با شيوه فرزنـدپروری والدين ارتباطی ندارد. اختلال اوتیسم یا درخودماندگی، زیستی است و در سنین پایین نشانه های خود را آشکار می کند.

♣ افرادی که دچار اوتیسم هستند، نمی توانند آموزش ببينند.

افراد دچار اختلال اوتیسم یا درخودماندگی، چنانچه از آموزش ‌های ساختاريافته در مدرسه و خارج از مدرسه بهره‌ مند شوند، می ‌توانند استعدادهای خود را بالفعل کنند و نهایت بهره را از آن ها ببرند.

♣ افـراد دچار اختلال اوتیسم، تعاملات اجتماعی را دوست ندارند و از آن فرار می کنند.

اغلب افراد مبتلا، مشتاق هستند که دوست پيدا کنند، ولی به علت ناتوانی‌ شان در مهارت‌ های اجتماعی، قادر به انجام اين کار نيستند و از آن اجتناب می‌ کنند.

برای آشنایی با روش های آموزش مهارتهای اجتماعی به کودکان مبتلا به اوتیسم این مقاله را بخوانید.

♣ افرادی که دچار اختلال اوتیسم هستند، ظاهرشان با بقيه فرق می کند.

اوتیسم، يک اختلال نامرئی اسـت؛ اغـلب افـراد مـبتلا به اين اختلال، از نظر ظاهری شبيه به ديگرانند و تفاوتی با آن ها ندارند.

♣ اوتیسم، يک اختلال مختص به دوران کودکی است.

اوتیسم، يک ناتوانی تحولی است و مختص به سنين خاصی نيست. تنها، بروز ويژگی‌ها و نشانه های آن در کودکی، نوجوانی و بزرگسالی متفاوت است.

♣ افراد مبتلا به اوتیسم، دچار عقب ماندگی ذهنی هستند.

اين امر در مورد درصدی از افراد مبتلا درست است ولی بسياري از اين افراد نيز هستند كه از بهره هوشی بالاتر از سطح بهنجار برخوردارند. در واقع مبتلا بودن به اختلال طیف اوتیسم لزوما به معنای ناتوانی ذهنی نیست.

 

آیا افراد باهوش بیشتر مبتلا به اختلالات روانی می شوند؟

 

 
paper97-05-13-1

لاک دفاعی: هر چی شد فقط داد نزن!

ممکن است ساده‌ترین گفتگوی شما با همسرتان تبدیل به یک تندباد غیر قابل کنترل شود. مثلاً دارید درباره‌ی تکالیف فرزندان‌تان صحبت می‌کنید یا لباس‌ها را می‌شورید و یکباره، حرف ساده‌ای این معنا را به شما می‌رساند که به اندازه‌ی کافی در کارهای خانه سهیم نمی‌شوید. اینجاست که لاک دفاعی شما خود را نشان می‌دهد. احساس می‌کنید همسرتان دارد تقصیر را گردن شما می‌اندازد و این امکان وجود دارد که برخورد ناگهانی شما، مشکل را از آن چیزی که هست به مراتب بدتر کند.

تحقیقاتی که به تازگی جدیت بیشتری به خود گرفته، نشان می‌دهد ورود به فاز دفاعی، یکی از بزرگ‌ترین عوامل پیش‌بینی‌کننده‌ی طلاق به حساب می‌آید. ورود به این فاز، هنگامی رخ می‌دهد که فرد تلاش می‌کند از خود در برابر «حمله‌ی ادراک شده» دفاع کند. این یافته‌ها یک سؤال جدی را با خود به همراه دارند: چه باید کرد تا از بزرگ‌تر شدن مشکل فعلی جلوگیری کنیم و نگذاریم تأثیرات منفی آن در روابط زناشویی مشکل‌ساز شود؟ در ادامه، خلاصه‌ای از نظرات افراد متخصص در مشاوره‌ی خانواده را گردهم آورده‌ایم.

  • هر چی شد فقط داد نزن!

انگار داد زدن اولین واکنش دفاعی ماست. غاقل از آن که با این کار به صورت ناخودآگاه باعث می‌شویم فرد مقابل بترسد. آیا می‌خواهیم همسرمان حسی منفی را از شیوه‌ی برخورد ما دریافت کند؟ پاسخ به این سؤال بدیهی، «خیر» است. پس به جای داد زدن، با آرامش بیشتری صحبت کنید تا همسرتان نیز بتواند از لاک دفاعی خود خارج شود. گفتگوی سازنده، رسیدن به راه حل را تضمین می‌کند و از سویی مانع از ایجاد طرحواره‌های منفی درباره‌ی شخصیت زوجین می‌شود.

  • از خودتان بپرسید: چرا دارم وارد لاک دفاعی می‌شم؟

گرفتن وضعیت تدافعی یا همان چیزی که لاک دفاعی خوانده می‌شود واکنشی در پاسخ به زخم‌های قدیمی است. زخم‌های قدیمی، رویدادهایی هستند که فشار روانی زیادی را بر ما تحمیل کرده‌اند. روان‌شناسان از یک تناقض بزرگ در روابط زناشویی سخن می‌گویند. این که ما وارد روابطی می‌شویم و همسرانی را انتخاب می‌کنیم که روی بسیاری از همین زخم‌های قدیمی نمک می‌پاشند.

گام اول برای جلوگیری از افتادن در دام این چرخه‌ی باطل، یافتن تهدید اصلی در موقعیت تنش‌زاست؛ چرا که بدین ترتیب می‌توانیم بدانیم زخم اصلی چیست. شاید اصلاً همسرمان، عامل اصلی تهدید نباشد. رویدادی که سال‌ها پیش از آشنایی شما رخ داده باشد، می‌تواند خود را در قالب مشکلات زناشویی و به ویژه تعارض با همسرتان، بروز یابد.

به عبارت دیگر، اولین گام درک ضعف‌های درونی و جلوگیری از ورود به لاک دفاعی با شناخت به موقع تهدیدها و جلوگیری از شعله‌ور شدن آتش پیامدهای طولانی مدت آن است.

  • به جای این‌که دنبال جوابی کوبنده علیه همسرت باشی، به حرفایش گوش بده

حرف‌هایی که معمولاً در سایه‌ی خشم موجود در یک دعوا رد و بدل می‌شود، هیچ‌گاه بی‌معنا نیستند. وقتی کسی دارد داد و فریاد می‌کند، راحت‌ترین کار، آماده شدن برای ضد حمله‌ی بعدی است. اما وقتی به حرف طرف مقابل گوش نکنیم، پیامی که او تلاش می‌کند به ما انتقال یابد، شنیده نمی‌شود. برای یک لحظه هم که شده، افکار خشم‌آلود خودتان را که دنبال جواب تندی علیه همسرتان است، کنا بگذارید و واقعاً گوش دهید تا بتوانید حرفایی را که به زبان رانده می‌شود، درک کنید. بعد از آن می‌توانید چیزی را که به نظر شما منطقی و درست بوده، تایید کنید و از طرفی سوء برداشت‌های احتمالی را برطرف نمایید.

  • وسط دعوا نرخ تعیین نکن!

از موضوع اصلی بحث دور نشوید. درباره‌ی چیزهای دیگری که در رابطه شما، اذیت کننده است، حرف نزنید. یادتان باشد که بحث اصلی سر چه چیزی است. وقتی افراد وارد لاک دفاعی می‌شوند، یادشان می‌رود موضوع اصلی چیست و کلی از مشکلات دیگر را وسط می‌کشند تا در یک جنگ نابرابر، در جر و بحث خود پیروز شوند. این رفتار باعث می‌شود در یک چرخه‌ی بی‌انتها، گیر کنید. روی مشکلتان متمرکز باقی بمانید و پای چیزهای دیگر را وسط نکشید.

  • قبول کن اشتباه کردی

مسئولیت خود را در مشکلی که بخشی از آن به شما مربوط می‌شود، بپذیرید. یک تناقض بزرگ دیگر در افرادی که وارد لاک دفاعی می‌شوند، میل شدید به شنیده شدن است. وقتی همسرتان نیازهاش را بیان می‌کند، ساده‌ترین واکنش بیان دلایلی است که نتوانسته‌اید با توسل به آن‌ها، عدم رفع نیازها را توجیه کنید. خیلی از اوقات مسئولیت که در قبال فرد مقابل وجود دارد، دیگر در نظر گرفته نمی‌شود و در نتیجه مشکل را بسیار ناچیز به شمار خواهیم آورد. اوضاع می‌تواند از این نیز وخیم‌تر شود. بعضی اوقات تلاش دائم برای توجیه یک اشتباه، می‌تواند باعث شود حتی خود را فریب دهیم و احساس کنیم، مظلوم واقع شده‌ایم.

این برداشت باعث می‌شود همسرتان احساس بی‌ارزشی کند و احساساتی منفی علیه شما در وی شکل گیرد. به جای این کار، اگر طرفین مسئولیت اشتباه‌های خود را برعهده گیرند، در نظر بگیرند که چرا همسرشان این احساس را دارد و تلاش کنند نگرانی‌های او را دریابند، کفه‌ی نزاع خانوادگی سنگینی خود را به صلح و آرامش همیشگی خواهد باخت.

— به نقل از هافینگتون پست

 
paper97-05-13-2

چرا روان‌درمانی به ارتقای سلامت روان منجر می‌شود؟

پیدا کردن ریشه‌ی مشکلات، هسته‌ی واقعی روان‌درمانی است، تا جایی که بسیاری از روان‌شناسان، فهمیدن مشکل را بخش اصلی فضای روان‌درمانی به شمار آورده‌اند؛ جز این نیز انتظار دیگری نمی‌رود. مگر می‌شود بدون داشتن درک درستی از مشکل، آن را حل کرد؟

مشکلاتی که در زندگی با آن‌ها مواجه می‌شویم، می‌توانند شکل‌های مختلفی به خود بگیرند، با این همه آنچه اهمیت دارد نگاهی است که ما نسبت به مشکلات داریم. برخی مشکلات ما بر اثر به اصطلاح «عوامل بیرونی» هستند، مانند یک خیانت زناشویی. این در حالی است که قسمت دیگری از مشکلات، از «عوامل درونی» نشات می‌گیرند. برای درک این نوع عوامل، مردی را در نظر بگیرید که معتقد است باید تا کنون پیشرفت چشمگیرتری در زندگی خود می‌داشته است.

ممکن است با خود فکر کنیم «زندگی گاهی اوقات سخت است. ما خیلی از چیزهایی را که می‌خواهیم به دست می‌آوریم و خیلی از چیزهایی که می‌خواهیم را نیز به دست نمی‌آوریم.» به همین سادگی!

می‌توانیم خیلی راحت با این دید که «زندگی نباید اینقدر سخت باشد»، یا «چرا من اینقدر بدبختم؟ چرا من اینقدر مشکل دارم؟» یا «زندگی من کلاً طلسم شده است» به مشکلاتمان نگاه کنیم. فارغ از درستی یا نادرستی این عبارات، اگر به شکل مداوم این نوع از افکار را در ذهنمان مرور کنیم، قابل باورتر می‌شوند. رویارویی با این واقعیت، ما را به یافتن ابزاری کارآمد برای حل مشکلات خود —به عنوان یک فرد بالغ— سوق می‌دهد.

حال با تمامی اوصافی که بیان شد، مؤثرترین ابزار روان‌درمانی چیست؟

جزء بزرگی از دستاوردهای درمانی، زمانی به دست می‌آید، که تغییری جدی در قالب‌بندی ادراکی ما ایجاد شود. به عبارت دیگر، زمانی می‌توان به کارآمدی درمان اطمینان یافت که نگاه ما تغییر کرده باشد. دیدن یک مسئله از «دیدگاهی متفاوت» می‌تواند این فرصت را فراهم آورد تا به «شکلی متفاوت» با مشکلات خود برخورد کنیم.

قالب‌بندی مجدد نتیجه و در عین حال عامل موفقیت روند درمان است.

این قالب‌بندی مجدد از دیدگاه روان‌درمانگران به معنای دیدن یک موقعیت، فکر و یا احساس از زاویه‌ای متفاوت و آموزش دادن آن به مراجعان است. موفقیت یک درمانگر در این خواهد بود که حمایتگر باشد، نسبت به شما و نگرانی‌هایتان همدلانه رفتار کند و علاوه بر همه‌ی این‌ها به شما کمک کند تا از پس مشکلات خود بربیایید. پس هر گاه یک درمانگر، چالش‌های مطرح شده از سمت شما را می‌پذیرد و دید دیگری نسبت به آن ارائه می‌دهد، در واقع در حال قالب‌بندی مجدد ذهنیت‌های شما و یاددهی آن به شماست.

در میان دیدگاه‌های انسانی، مسائلی که ناشی از بروز احساسات و هیجانات هستند، به کنترل بیشتری نیاز دارند؛ چرا که معمولاً تصمیم‌گیری و قدرت قضاوت را در سایه‌ی سنگین خود، مختل می‌سازند. احساساتی که ما تجربه می‌کنیم و افکاری که به ذهن ما می‌آید اغلب اوقات از الگوهایی قدیمی ریشه می‌گیرند که کارآمدی آن همواره با شک و شبهه همراه بوده است. هنر درمانگر در استفاده از قالب‌بندی دوباره و دیدگاه‌گیری مجدد، برای تنظیم الگوهای قدیمی و رها شدن از الگوهای ناکارآمد است. این روند ارتقایی و درمانی، تجربه‌ی فردی از سلامت روان را عمق می‌بخشد و از باعث ایجاد حس اطمینان از کنترل فردی بر افکار و ذهنیت‌های ما می‌شود.

استفاده از قالب‌بندی مجدد به عنوان یک ابزار برای تغییر پیش‌فرض‌ها و افکار غیرارادی آزاردهنده، باعث می‌شود دیدگاه بسیار سالم‌تری داشته باشیم: این‌که نسبت به موقعیت‌های آزاردهنده، گارد نگیریم و قدرت موقعیت‌های دشوار را در شکل‌دهی به شخصیت خود، به رسمیت بشناسیم.

— به نقل از پروژه‌ی گودمن

 
paper97-05-13-3

زنان افسرده، مردان افسرده‌تر

مدت‌هاست درمان‌گران می‌دانند که مردان و زنان چالش‌های روانی را به صورت متفاوتی تجربه می کنند. حتی زمانی که روانشناسان بالینی راهنمای تشخیصی و آماری بیماری های روانی (DSM) را تدوین می‌کردند، توصیف بیماری‌ها را بر مبنای جنسیت قرار دادند. امروزه شواهد نشان می‌دهد که ممکن است درمانگران با نگاه جنسیتی متفاوتی که دارند، به مراجعان خود زیان برسانند.

در واقع هر چه که تحقیقات بیشتری در مورد تفاوت‌های جنسیتی در افسردگی و دیگر مشکلات روانی صورت می‌گیرد، نتیجه‌ی اجتناب ناپذیر این است که جنسیت بر هر جنبه‌ای از این اختلالات تاثیر می گذارد؛ از تجارب بیماران و علايم اختلالات تا پاسخ آن‌ها به داروها و دوره‌ای که اختلال در زندگی فرد حضور خواهد داشت.

افسردگی یکی از شایع ترین اختلالات روانی در دنیاست، اختلالی که بر طبق اعلام سازمان جهانی بهداشت بیش از ۱۵۰ میلیون نفر در دنیا مبتلا به آن هستند و یا به عبارتی چهار درصد جمعیت بزرگسالان دنیا به این اختلال دچار هستند.

بارزترین تفاوت بین افسردگی زنان و مردان شیوع آن است

مطالعات روانشناسی در این مورد نشان می‌دهد که زنان دو برابر مردان به این اختلال دچار می شوند. در نتیجه، تحقیق بر روی افسردگی و جنسیت، اصولاً بر این تاکید داشته که چرا زنان نسبت به افسردگی مستعدتر هستند. این روزها روانشناسان پی به جنبه های دیگری از افسردگی در دوجنس برده‌اند و دریافته‌اند که یکی از مهم‌ترین این اختلاف‌ها تفاوت بین نشانه‌های افسردگی در زنان و مردان است.

 

تفاوت علایم افسردگی در زنان و مردان

در مورد زنان احساس اصلی در افسردگی، غمگینی است و برای مردان بیشتر به صورت خشم و بی قراری است و با بی پروایی همراه است. بیشتر ما، افسردگی مردان را با ناکامی و بی قراری عمومی اشتباه می گیریم و در نتیجه به فکر درمان نیستم و البته مردان نسبت به زنان، احتمال کمتری دارد که از متخصص کمک بگیرند و احتمال بیشتری دارد که خودکشی کنند. بنابر آمار مرکز کنترل بیماری ها، نسبت خودکشی مردان به زنان چهار به یک است و سؤال اساسی این است که آیا این تفاوت دلیل زیست شناختی دارد و یا دلیل فرهنگی.

برخی محققان بر این باورند که کنش شیمیایی افسردگی در مغز در مردان و زنان یکسان است، اما هنجارهای اجتماعی به مردان اجازه نمی‌دهد که غمگینی خود را نشان دهند. آن‌ها اغلب در نشان دادن علایم مشکلات خود با مشکل مواجه هستند. مثلاً به جای آنکه با خود بگویند که «من غمگین هستم» با خود می گویند «از من کاری برنمی‌آید و یا به مشاجره با همسر خود می‌پردازند.»

 

زنان به جستجوی کمک برمی‌آیند و مردان می میرند!

تست‌هایی برای افسردگی مردان وجود دارد و سطح افسردگی آن‌ها را با سؤالاتی که میزان بی‌قراری، ناکامی و پرخاشگری را اندازه می‌گیرد؛ چرا که آگاهی از این علایم و تفاوت آن‌ها در میان مردان و زنان بسیار حیاتی است. زنان نیز می‌توانند با مراجعه به متخصصان و کمک گرفتن از آن‌ها راه‌هایی برای متقاعد کردن شوهر افسرده خود بیابند؛ اما این مساله را نباید فراموش کرد که زنان و مردان از لحاظ زیستی با هم متفاوت هستند. شاید این تفاوت‌ها از جایی شروع می‌شود که مرد را مرد و زن را زن میسازد؛ یعنی هورمون ها. درک تاثیرات این هورمون‌ها بر مغز، تنها راهی است که این اطمینان را به وجود می آورد که هر فرد با توجه به جنس خود باید درمان‌های لازم را دریافت کند.

— به نقل از مجله‌ی جامعه، شماره ۶۸، صفحه ۱۱

 
paper97-05-13-6

مصاف نابرابر: تحریک الکتریکی مغز، پرخاشگری را در خانه‌ی خودی شکست داد

تحریک الکتریکی مغز که با مخفف لاتین tDCS شناخته می‌شود، به عنوان ابزاری ارتقایی و درمانی، در کلینیک‌های روان‌شناسی به کار می‌رود. آزمایش‌هایی که به تازگی پیرامون ارتقای قضاوت‌های اخلاقی در دانشگاه پنسیلوانیا امریکا اجرا شده، نتایج چشمگیری را در کاهش رفتارهای پرخاشگری، ضداجتماعی و تعرض جنسی با استفاده از تحریک الکتریکی مغز (tDCS) به ارمغان آورده است. تحریک الکتریکی مغز (tDCS) با استفاده از یک جریان الکتریکی ضعیف، توانایی سلول‌های عصبی را در برقراری روابط بین سلولی جدید افزایش می‌دهد.

دکتر آدریان رین، سرپرست بریتانیایی آزمایش قضاوت‌های اخلاقی در دانشگاه پنسیلوانیا، در طی پژوهش‌های خود، تاثیر گذاری تحریک الکتریکی مغز (tDCS) را بر رفتار‌های پرخاشگرانه و بی‌رحمانه مورد بررسی قرار داده است. یافته‌های وی گویای موفقیت تحریک الکتریکی مغز (tDCS) در کاهش چشمگیر رفتارهای پرخاشگرانه‌ی فیزیکی و تمایل به تعرض جنسی است. تحریک الکتریکی مغز (tDCS) احتمال قصد اینکه فرد به صورت فیزیکی به فرد دیگری حمله‌ور شود را نصف (کاهش تقریباً ۵۰ درصدی)، و قصد ارتکاب تعرض جنسی را ۷۰ درصد کاهش داده است. این تغییرات با همسویی افراد شرکت‌کننده در این آزمایش با هنجارهای اجتماعی همراه بوده است.

بی‌شک ریشه‌یابی رفتارهای پرخاشگرانه بر نوع برخورد افراد با جامعه تاثیر می‌گذارد. هنگامی که نتایج این پژوهش را در معرض تفسیر متخصصان قرار می‌دهیم، به سادگی از این واقعیت مطلع می‌شویم که تحریک بخش معینی از مغز منجر به کاهش رفتارهای پرخاشگرانه شده است. این قدم اول به سمت یافتن ساز و کار نورونی است که پرخاشگری را تنظیم می‌کند. رویکرد عموم ما به ارتکاب جرم، رویکردی اجتماعی است. اغلب ما، جرم و خشونت را نتیجه‌ی فقر یا تضادهای قومیتی، دینی، اجتماعی و اقتصادی به شمار می‌آوریم و بدیهی است که این موارد از اهمیت بالایی برخوردارند؛ آما آنچه این پژوهش به آن اشاره دارد، بعد دیگری از ارتکاب جرم است که شاید تا کنون نادیده گرفته شده است: بخش زیستی ماجرا.

پژوهش‌های مشابه طرح دکتر آدریان رین می‌توانند با ایجاد دریچه‌ای برای تغییر رویکردها نسبت به خشونت و ارتکاب جرم، زمینه‌ی کنترل آن از راه‌های زیستی را فراهم سازد. پژوهش دکتر رین —که در ژورنال علوم اعصاب منتشر گردید—، ۸۱ فرد بزرگسال شامل ۳۶ مرد و ۴۵ زن را به طور تصادفی در دو گروه قرار داده بود. افراد یکی از این گروه‌ها برخلاف دیگری، تحریک واقعی دریافت نمی‌کردند. هدف از این اقدام، کنترل نتایج آزمایش و افزایش اعتبار آن بوده است. پیگیری تاثیرات روی رفتار این افراد با فاصله یک روز از آزمایش اصلی انجام می‌شده است. به شرکت کنندگان عکس‌هایی نشان داده شد که محتوای خشونت‌باری داشتند (مثلاً فردی که در حال شکستن شیشه روی سر فرد دیگر است). بعد از این، از افراد خواسته شد تا در مقیاسی از ۰ الی ۱۰ بگویند چقدر احتمال دارد آن‌ها خودشان چنین رفتاری را نشان دهند و اینکه چقدر از نظر اخلاقی آن کار اشتباه است؟ بعد از این بخش از آزمایش، روی صفحه‌ی کامپیوتر به آن ها یک عروسک نشان داده شد (که نمادی از دوست یا همسر آن ها بود) و به آن‌ها گفته شد که برای اینکه انرژی‌های منفی خود را تخلیه کنند می‌توانند به هر تعدادی که بخواهند در آن سوزن فرو کنند. سپس دستگاه تحریک الکتریکی مغز (tDCS) بر روی افراد هر دو گروه تحریک و کنترل قرار گرفت، با این تفاوت که گروه کنترل، هیچ تحریکی دریافت نمی‌کرد. الکترودهای قرار گرفته روی جمجمه‌ی افراد شرکت کننده، ناحیه‌ی پیش‌پیشانی مغز را با جریان الکتریکی خفیفی تحت تحریک قرار داد.

نتایج نهایی بسیار قابل تأمل بوده‌اند. میان افرادی که تحریک الکتریکی دریافت کرده بودند، میانگین احتمال انجام عمل خشونت‌بار نمره‌ی ۱.۱۵ را به خود اختصاص داده بود؛ این در حالی است که این مقیاس برای افرادی که تحریک دریافت نکرده بودند، ۲.۱۹ بود. یکی از تفسیر‌های احتمالی برای تبیین این تفاوت را می‌توان در آن دانست که افراد گروه تحریک، اقدام خشونت‌آمیز را از نظر اخلاقی بیشتر اشتباه می‌پنداشتند. البته نتیجه‌گیری کلی‌تر را می‌توان در شناسایی ناحیه‌ی پیش‌پیشانی مغز به عنوان مرکز درگیر در رفتارهای پرخاشگری، ضداجتماعی و تعرض جنسی به حساب آورد.

— به نقل از مدپیج‌تودی

 
paper97-05-13-4

گام بلند محققان هلندی در استفاده از نقشه‌ی مغزی (qEEG) برای تشخیص و درمان پارکینسون

دهه‌ها از استفاده‌ی پژوهشگران از نقشه‌ی مغزی یا qEEG به منظور شناخت فعالیت‌های مغز، ارزیابی و تشخیص اختلال‌های روانی می‌گذرد. به تازگی نشریه‌ی نوروفیزولوژی بالینی (Clinical Neurophysiology)، یافته‌های محققان هلندی را در تشخیص علایم بیماری پارکینسون بر اساس نقشه‌ی مغزی منتشر کرده است. افق جدیدی که با استفاده از نقشه‌ی مغزی بر روی محققان، متخصصان علوم اعصاب و از سویی دیگران بیماران مبتلا به پارکینسون گشوده شده، امیدها برای تعیین راهکارهای کارآمد درمانی به منظور کنترل علایم بیماری پارکینسون را افزایش داده است.

به نوشته‌ی نشریه‌ی نوروفیزولوژی بالینی، گروهی از پژوهشگران به رهبری ویکتور گرادس با استفاده از ثبت نقشه‌ی مغزی به بررسی میزان موفقیت احتمالی شیوه‌ی «تحریک عمیق مغزی (DBS)» در تنظیم عملکردهای مغزی در بیماران مبتلا به پارکینسون پرداخته‌اند. پارکینسون که معمولاً با اختلال در عملکردهای حرکتی در بزرگسالی شناخته می‌شود، جنبه‌های دیگری همچون اختلال در عملکردهای شناختی را نیز با خود به همراه می‌آورد. محرومیت خواب، نوسانات خلقی، مشکلات گفتاری و تکانشگری مجموعه‌ای از علایم شناختی بیماری پارکینسون به شمار می‌آید.

پژوهش‌ها در دهه‌های گذشته حاکی از ایفای نقش دوپامین به عنوان عامل کلیدی بروز علایم این بیماری بوده است. دوپامین انتقال‌دهنده‌ای عصبی است که بسیاری از عملکردهای حرکتی انسان در گرو آزادشدن به موقع و به اندازه‌ی آن در مغز است. از این رو، پژوهشگران بر اساس میزان تاثیرگذاری دوپامین در پارکینسون، علایم آن را در دو طبقه‌ی دوپامینی و غیر دوپامینی دسته‌بندی می‌کنند.

هنگامی که داروهای خوراکی توانایی کنترل علایم بیماری پارکینسون را نداشته باشند، متخصصان علوم اعصاب به تحریک عمیق مغزی پناه می‌آورند. با توجه به پیچیدگی‌های نوروفیزولوژیک بیماری پارکینسون، در «تحریک عمیق مغزی (DBS)» که یکی از شیوه‌های درمانی تهاجمی محسوب می‌شود، با کاشت الکترود در مناطق عمیقی از مغز تلاش می‌شود تا عملکردهای حرکتی مبتلایان به آن بهبود یابد.

به گفته‌ی اعضای تیم علمی دکتر گرادس، ارزیابی دقیق از شدت بیماری برای پیشروی به سوی تحریک عمیق مغزی، مسئله‌ای غیرقابل اجتناب و ضروری است. این در حالی است که به گفته‌ی همان محققان تا پیش از اجرای طرح پژوهشی پارکینسون در مرکز پزشکی دانشگاه لیدن، هیچ نشانگر زیستی قابل اعتمادی برای تعیین شدت علایم غیر دوپامینی پارکینسون وجود نداشته است.

در جریان پژوهش این گروه تحقیقاتی هلندی، ۶۳ بیمار که تشخیص بیماری پارکینسون در آنان قطعی شده بود و برای اجرای عمل جراحی تحریک عمیق مغزی آماده می‌شده‌اند، در جریان روند‌های تشخیصی موازی قرار گرفتند. اخذ تست‌های روان‌شناختی ویژه‌ی بیماری پارکینسون، همچون «آزمون واحد بیماری پارکینسون (UPDRS)» و «آزمون علایم غیر دوپامینی (SENS-PD)» توانست شدت هر دو طیف از علایم بیماری را به صورت کمی درآورد.

نکته‌ی قابل تأمل در یافته‌های این پژوهش ارتباط تنگاتنگ عملکردهای شناختی بیماران مبتلا به پارکینسون و پارامترهای نقشه‌ی مغزی است. این در حالی است که نتایج آزمون واحد بیماری پارکینسون که به مطالعه‌ی علایم دوپامینی می‌پردازد، هیچ ارتباط معناداری با مؤلفه‌های نقشه‌ی مغزی را نشان نداده‌اند.

به گفته‌ی تیم علمی دکتر ویکتور گرادس، مطالعات بیشتری برای تعیین نقشه‌ی مغزی به عنوان ابزار قطعی برای پیشبینی دخالت علایم غیردوپامینی در ارزیابی و درمان بیماری پارکینسون مورد نیاز است.

— به نقل از نوروفیزیولوژی بالینی

 
نقاشی یک مرد دچار توهم

نقاشی یک بیمار دچار تشنج چه رنگی است؟

اول او یک دایره رنگی می‌دید. این دایره در ادامه یک دُم رنگی براق پیدا می‌کرد که او این دُم و حالتش را با آتش‌بازی مقایسه می‌کرد. «خیلی زیباست». او این را در یکی از این جلسات گفت. با این حال، تصاویری که این مرد می‌دید، باعث می‌شدند او سردرد بگیرد. دوره‌هایی که در آن این تصاویر تجربه می‌شدند، او را نابینا می‌کردند و باعث آسیب بینایی در چشم راست او می‌شدند. پس از گذشت ۵ روز، این فرد ۷۱ ساله این اپیزودها را به شکلی مداوم تجربه می‌کرد، تا جایی که چند بار در ساعت تکرار می‌شد. اینجا بود که او تصمیم گرفت به پزشک مراجعه کند.

 

در وهله اول او را برای میگرن تحت درمان قرار دادند، ولی نشانه‌های او کمتر نشد. در این موقعیت مرد ۷۱ ساله گفته بود که حاضر نیست بدون اینکه یک متخصص مغز و اعصاب او را ببیند، از بیمارستان خارج شود. مشورت با متخصص مغز و اعصاب نتیجه‌بخش بود: قرار بر این شد که آزمون اصلی که برای تشخیص صرع از افراد گفته می‌شود، مورد استفاده قرار گیرد. با استفاده از الکتروانسفالوگرام یا EEG که نوار مغزی نیز خوانده می‌شود، با به کارگیری الکترودهایی که روی جمجمه قرار می‌گیرند امواج مغزی را ثبت کردند. این اطلاعات پس از کمی‌سازی به نقشه مغزی یا qEEG تبدیل می‌شود. نتایج باعث شد تشخیصی واضح داده شود: صرع در ناحیه پس سری مغز.

 

در طی ثبت ۵۲ دقیقه‌ای qEEG که برای بررسی میزان تشنج این فرد انجام گرفت، او سه تشنج را تجربه کرد. طبق نظر پزشک متخصص، این اتفاقی غیرمعمول بود. پزشک معالج به این نکته اشاره داشت که معمولا متخصصان مغز و اعصاب باید بیمارانی که مشکوک به صرع هستند، چندین روز بیمار را تحت نظارت قرار می‌دهند تا بتوانند EEG حتی یک تشنج را ثبت کنند.

 

ثبت نقشه مغزی در کنار نشانه‌های که تجربه می‌شد نکته دیگری را نیز فاش کرد: اینکه شروع صرع از نیمه چپ ناحیه پس سری بوده است، ناحیه‌ای که مسئول کنترل دیدن فرد، رنگ، و حرکت است. پزشک مسئول نقاشی مراجع را در میان سایر پزشکان منتشر کرد. او امید داشت پزشکان دیگر بتوانند به شیوه بهتری نوع صرع را تشخیص دهند چرا که معمولاً صرع را با میگرن اشتباه می‌گیرند.

 

دکتر دی‌ویس، عضو سازمان نورولوژی آمریکا می‌گوید این اشتباه به این دلیل است که میگرن بسیار معمول‌تر از صرع ناحیه پس سری است. دکتر دی‌ویس هرچند در درمان بیمار نقشی نداشت بر این باور بود که این پرونده نشان دهنده آن است که تشخیص رایج‌تر، لزوما تشخیص صحیح نیست.

 

شرایطی که این مرد داشت غیرمعمول بود، چرا که صرع ناحیه پس سری معمولا در کودکی خود را نشان می‌دهد و همراه با وجود ساختارهای مغزی غیرمعمول هست. وقتی تشخیص صرع ناحیه پس سری داده شد، پزشکان بلافاصله برای مراجع ۷۲ ساله داروهای ضد تشنج را تجویز کردند. او طی بررسی دو ساله درمان، دیگر هیچ تشنجی را تجربه نکرده است.

 

مراجع هنگامی که در بیمارستان بود، به هنگام تجربه تشنج خود، آنچه را که می‌دید بر روی کاغذ رسم می‌کرد. در واقع پزشکان او دیدند که وی به شکلی مداوم تشنج را تجربه می‌کند. از این رو از او خواستند که دقیقا آنچه را که می‌بیند به تصویر بکشد. پزشکان می‌گویند نقاشی او برای آن‌ها بسیار جالب بوده است، و نقاشی بسیار خاصی است چرا که به هنگام تجربه تشنج کشیده شده است، و نه بعد آن.

 

این نوع توهمات دیداری دریچه‌ای برای فهم بهتر هر کدام از نواحی مغز ایجاد می‌کنند. صرف این‌که قسمت کوچکی از فعالیت الکتریکی نابهنجار می‌تواند چنین تصاویری را ایجاد کند، نشان‌دهنده اهمیت جزئی‌ترین فعالیت‌های مغز است. این توهمات دیدای همچنین می‌توانند نشان‌دهنده روند فعالیت هر تشنج باشند.

منبع: سی‌ان‌ان

 

شناسایی ارتباط‌های عصبی میان افسردگی و کیفیت پایین خواب

 

 
paper97-05-25-1

پیشینی اثربخشی داروهای ضدافسردگی با استفاده از نوار و نقشه مغزی

پژوهشی که به تازگی در نشریه روانپزشکی جاما (JAMA Psychiatry) منتشر شد، به پیشبینی میزان تأثیرگذاری داروهای ضدافسردگی با استفاده از نوار و نقشه مغزی (qEEG) پرداخته است. آمارهای قبلی میزان عدم اثربخشی داروهای ضدافسردگی در افراد دچار آن را ۱۰ الی ۳۰ از مصرف‌کنندگان داروهای آنتی دپرسانت یا همان ضد افسردگی را تبیین کرده بود. اثر نکردن داروهای ضدافسردگی روند درمانی مراجعان را با مانع بزرگی مواجه می‌کند؛ از این رو یافتن راهکاری که بتواند مناسب‌ترین نسخه درمانی را در اختیار مراجعان قرار دهد از اهمیت فراوانی برخوردار است.

پژوهشگران دریافته‌اند که ثبت امواج مغزی در قالب نوار مغزی و تبدیل آن به نقشه مغزی یا qEEG می‌تواند فعالیت مغز را تحت تأثیر داروهای ضدافسردگی شناسایی کرده و فعالیت لحظه‌به‌لحظه آن را ضبط کند. نقشه مغزی شیوه‌ای است که با دریافت امواج ناشی از فعالیت الکتریکی سلول‌های عصبی و کمی کردن اطلاعات آن امکان موقعیت‌یابی و ارائه تحلیل‌های تشخیصی را فراهم می‌آورد.

دکتر دیگو پیزاگالی، مدیر مرکز مطالعات افسردگی، اضطراب و استرس دانشگاه هاروارد، در جریان این پژوهش ۳۰۰ درمانجو را تحت دارودرمانی با استفاده از زولوفت (سرترالین) قرار داده بود. سرترالین یکی از داروهایی است که روانپزشکان برای کنترل علایم افسردگی و اضطراب، آن را تجویز می‌کنند. نتایج این مطالعه گویای آن بود که رصد میزان فعالیت ناحیه معینی از مغز به نام قشر سینگولیت قدامی (Anterior Cingulate Cortex) به واسطه نوار مغزی (EEG) می‌تواند میزان اثربخشی داروی ضدافسردگی زولوفت یا همان سرترالین را پیش از مصرف توسط درمانجویان پیشبینی نماید.

به گفته پیزاگالی، فعالیت بیشتر ناحیه سینگولیت قدامی (ACC) می‌تواند حاکی از نتیجه‌بخشی بهتر درمان در ماه‌های آتی باشد. فعالیت ناحیه سینگولیت قدامی (ACC) به عنوان یک نشانگر زیستی، توانسته نشانه‌های بالینی افراد افسرده را پس از مصرف سرترالین به مدت ۸ هفته پیش‌بینی کند. در ادامه این پژوهش، درمانجویانی که بر اساس این نشانگر زیستی برای دریافت دارودرمانی «مناسب» لحاظ شدند، مداخله درمانی را دریافت کرده و روند بهبود آنان مورد بررسی قرار گرفت.

در مقابل، برای درمانجویانی که احتمال موفقیت دارودرمانی در آنان کمتر دانسته شد، شیوه ترکیبی دیگری مانند روان‌درمانی در کنار دارودرمانی توصیه شد. شایان ذکر است استفاده از درمان‌های تکنولوژیک مانند تحریک مغناطیسی مغز (rTMS) با فعالسازی یا بازداری فعالیت سلول‌های عصبی توانایی افزایش تأثیرگذاری دارودرمانی را دارد.

پژوهشگران مرکز مطالعات افسردگی، اضطراب و استرس دانشگاه هاروارد به دنبال فردی‌سازی ارائه درمان‌های روانی هستند. آن‌ها می‌خواهند با استفاده از نشانگرهای زیستی مانند اطلاعات نقشه مغزی (qEEG) و ارزیابی‌های روانی، به این توانایی برسند که توصیه‌های درمانی اختصاصی ارائه دهند. به عنوان مثال برای فرد «الف» از دارودرمانی استفاده کرده و برای فرد «ب» ترکیبی از دارودرمانی و تحریک مغناطیسی مغز (rTMS) را به کار ببرند.

بررسی فعالیت ناحیه سینگولیت قدامی (ACC) ارمغان دیگری نیز دارد. یکی از راه‌های کنترل علایم مشکلات و اختلال‌های روانی، آموزش روانی است. در این شیوه با بیان تکنیک‌هایی که می‌تواند انعطاف‌پذیری فرد را در مواجهه با محیط‌های تهدیدزا افزایش دهد، استرس‌های محیطی تحت کنترل فرد درمی‌آید. مثلاً نوشیدن یک لیوان آب یا تنفس عمیق ترفندی است که خیلی‌ها برای کاهش خشم به کار می‌برند. اگر پژوهشگران بتوانند آموزش‌های شناختی را که منجر به افزایش فعالیت این ناحیه می‌شود، شناسایی کنند، آموزش روانی نیز اثربخشی مداخله‌های درمانی را افزایش خواهد داد.

— به نقل از سایک سنترال